حکایت دولت و فرزانگی

روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود.آکنده از نومیدی ها و موانعی انکار ناپذیر،هنوز با ستاره بخت خود اعتقاد داشت.

در حالی منتظر لبخند بخت خویش بود،به عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد.حقوقش بسنده نبود و مدتی بود که احساس می کرد کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد.دیگر دست و دلش به کار نمی رفت.

در این فکر و رویا بود که به کاری دیگر دست بزند،شاید کتابی یا داستانی بنویسد که دولتمند و پر آوازه اش کند و تنگناهای مالی اش را یکباره و برای همیشه پایان دهد.اما آیا جاطلبی او اندکی غیر واقع بینانه نبود؟

آیا به راستی از استعداد و فنون کافی برای نوشتن کتابی پرفروش برخوردار بود؟

بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود.جرات نداشت به هیچ یک از همکارانش در مورد خواب و خیالش بگوید،که می خواهد همه چیز را رها کند و نویسنده بشود.می دانست که آنها این حرف را شوخی خواهند پنداشت.

شش ماه پیش استعفانامه اش را نوشته بود و بار ها با استعفانامه ی که در جیبش زبانه می کشید،به اتاق رئیس اش قدم گذاشته بود،اما هیچ گاه نتوانسته بود کار را به سر انجام برساند.خنده دار بود؛چیزی او را عقب نگه می داشت-آیا نوعی نیرو بود؟

گویی شهامتی که همواره در گذشته برای رسیدن به خواسته هایش یاری اش کرده بود،از دست داده بود.

آیا عجز او بخاطر این بود که تا خرخره زیر قرض رفته بود؟یا شاید به این دلیل بود که داشتد پیر می شد.

فرایندی که به محض اینکه آمال و آرزوی آینده را از دست بدهیم،به طرز اجتناب ناپذیری آغاز می شود!

یک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد،ناگهان به فکر دیدار یکی از عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود.شاید او بتواند اندزی بدهد،وشاید از آن بهتر:پولی.

عمویش مردی گرم و صمیمی بود که بی درنگ پذیرفت او را ببیند.اما قبول نکرد که به او وام بدهد،زیرا معتقد بود با این کار لطفی در حق او نمی کند.

عمویش پس از گوش سپردن به ناله و فغانش پرسید:”چند سالت است؟”

جوان با در ماندگی زمزمه کرد:”سی و دوسال.”

“آیا می دانی وقتی جان پل گتی بیست و سه ساله بود صاحب نخستین میلیون دلارش شده بود و وقتی من به سن تو بودم،نیم میلیون دلار داشتم؟

پس چگونه ممکن است که تو در این سن ناگزیر از وام گرفتن باشی؟”

“طعنه ام می زنی.مثل خر کار می کنم.هفته ی گاه بیش از پنجاه ساعت…”

“آیا واقعا معتقدی سخت کوشی سبب دولت مردمان می شود؟”

“این گونه گمان میکنم.همیشه بر این اعتقاد بوده ام.”

“سالی چقدر در می آوری؟۲۵۰۰۰دلار؟”

جوان پاسخ داد:”بله در همین حدود.”

“آیا گمان می کنی کسی که سالی ۲۵۰،۰۰۰دلار در می آورد ،هفته ی ده برابر تو کار می کند؟مسلما نه!پس اگر این شخص ده برابر تو در می آورد بی آنکه بیش از تو کار کند،پس باید به کاری متفاوت از کار تو سرگرم باشد.باید در کارش (رازی) باشد که تو از آن بی خبری.”

“همین طور است.”

“خوش اقبالی که دست کم این را می فهمی.بیشتر مردم حتی همین را هم نمی فهمند.آنقدر در تلاش معاشند که حتی دمی نمی ایستند تا فکر کنند چگونه می توانند از شر مشکلات مالی خود برهند.بیشتر مردم حتی ساعتی از وقت خود را برای محاسبهء اینکه چگونه دولتمند شوند؛و چرا هیچگاه دولتمند نشده اند صرف نمی کنند.”

جوان ناگزیر به اقرار بود،به رقم جاطلبی سوزان و رویای کسب ثروت،هیچ گاه وقتی را صرف این نکرده بود که براستی بنشیند و سراسر وضعیت خود را بسنجد.گویی همه چیز حواسش را پرت می کرد و نمی گذاشت با وظیفه ی که چنین آشکارا اهمیتی حیاتی داشت مواجه شود.

عمو جوان دمی خاموش ماند،آنگاه لبخند زد.

“بر آن شدم یاری ات کنم تا از این وضعیت برهی.تو را نزد مردی خواهم فرستاد که به من کمک کرد تا دولتمند شوم.او را (دولتمند آنی) می خوانند.آیا درباره اش شنیده ای؟”

جوان گفت:”نه،هیچگاه.”

“این نام را برگزیده زیرا مدعی است که پس از کشف( راز حقیقی)،یک شبه دولتمند شده.او ادعا می کند که می تواند به همه کمک کند تا یک شبه دارا شوند،یا دست کم ذهنیت یک دولتمند را کسب کنند.”

عمویش به سوی نقشه ی بزرگ بر روی دیوار برگشت،وبه شهری کوچک و تقریبا متروک اشاره کرد.

“آیا هیچ گاه آنجا بوده ی؟”

“نه.”

“به امتحانش می ارزد.برو و پیدایش کن،شاید رازش را بر تو فاش کند.در خانه ی بی نظیری زندگی می کند،زیباترین خانه تمام شهر.برای پیدا کردن آن دچار اشکال نخواهی شد.”

“چرا خودتان این (راز) را به من نمی گویید؟”

“صرفا به این دلیل که این حق را ندارم.وقتی دولتمند آنی این (راز) را برای من فاش کرد،نخستین کارش این بود که سوگند بخورم آن را به احدی نگویم،اگر چه گفت می توانم افراد را نزد او بفرستم.”

همه اینها در نظر جوان،هم شگفت می نمود،هم قابل توجه.بی شک کنجکاویش برانگیخته شده بود.”آیا مطمئنید که هیچ چیزی نمی توانید به من بگویید؟هیچ هیچ؟”

“دقیقا همین طور است.تنها کاری که می توانم بکنم توصیه ات به (دولتمند آنی) است.”

عموی جوان یک ورقهء زیبا و ظریف نامه نگاری را از کشو میز تحریر غول پیکر چوب بلوطش بیرون کشید،قلمش را بدست گرفت،و شتابان چند خطی بر آن نگاشت.آنگاه نامه را تا کرد و در پاکت گذاشت و به دست برادر زاده اش داد.

گفت:”این هم معرفی نامه ات،این هم نشانی (دولتمند آنی!) اما آخرین حرفی که باید بزنم:باید قول بدهی که این نامه را نخوانی.اما اگه به رغم هشدارم آن را گشودی،اگر می خواهی همچنان برایت موثر واقع شود،باید وانمود کنی که آن را نگشوده ای.اما کار کرده را چگونه می توانی ناکرده کنی؟”جوان ابدا سر در نمی آورد عمویش درباره چه سخن می گوید،اما موافقت کرد.عمویش اندکی عجیب و غریب بود،به هر حال داشت لطفی در حق او می کرد،پس بر آن شد که از سر این موضوع بگذرد.به گرمی از او تشکر کرد و آنجا را ترک گفت.

19
اشتراک‌گذاری
مجید یوسفی

ارسال پاسخ